چند خط بی‌حوصلگی

چی بگم :)

سیب چرخان

می‌فرمایند سیب را که بالا بندازی تا بیاد پایین هزار تا چرخ میخوره ... حکایت منه

سال های قبل از خودم بیزار بودم امسال بدون هیچ اتفاق خاصی یواش یواش عاشق خودم شدم‌... حالا از دیدن جوشا و چاله هاشون رو صورتم نه تنها وحشت نمیکنم بلکه می‌ایستم و شجاعانه تماشا میکنم حالا جز جز خودم و صورتمو و بدنمو و دستاوردهامو و شکست ها و ناتوانی هامو می‌پذیرم و دوستشون دارم ن ب تظاهر بلکه به واقعیت ... و حالا آرامم ❤️💐

پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳ | 22:49
Atousa

دوماه زندگی مشترک با خود نسبتا واقعی 💐

اوایل آبان بود که تصمیم گرفتم رها کنم ؛ آنهمه تظاهر داشت خفه ام میکرد . چنگ زدن به حالت های نمایشی بی اصل و اساس ، بروز احساسات مصنوعی ، تقلید بخش های جذاب شخصیت این و آن ، سردرگمی و نارضایتی بی شمار ...

۹ آبان تصمیم گرفتم خودم باشم ؛ برای خودم شدن دیگر ترسی نداشتم. انگار مدت ها بود به پوسته ی توخالی همه باید تو را دوست داشته باشند ، همه باید تو را جذاب و فوق العاده ببینند ، تو باید در هر چیزی شماره یک دنیا باشی .... مدت ها بود توی پوسته ی خشک و زمخت این عقاید زندانی شده بودم ... نمی‌دانم از کی بگویم ! از وقتی کلاس سوم دبیرستان بودم چیزی حدود ۸ تا ۱۰ سال پیش ...

از روزی که خواستم خودم باشم بی نهایت سبک شدم ؛ انگار دور تا دورم را هوای آزاد گرفت نفسم آرام شد قلبم آرام گرفت ... از آن روز دیدم زندگی در دنیا دیگر برایم سخت نیس ... همه چیز چه قدر راحت می‌گذشت و من چه قدر سخت از آنها می‌گذشتم؛ خوب شد ! واقعا خوب شد .

پس از سالها به تماشای صورتم در آینه نشستم؛ اینبار فقط خوب نگاه کردم ، توی چشمانم چرخیدم ،روی قوس بینی ام لغزیدم ، در در ساحل خطوط کنار لب هایم دراز کشیدم و استراحت کردم ... من دیوانه چه بیهوده این همه سال با خودم دشمنی سختی داشتم ... چیزی نگذشت که عاشق خودم شدم چرا که به نظرم بی نهایت با شکوه است ؛ چه قدر قوی این روزهای سخت را تاب می آورد و لب از لب به شکایت باز نمی‌کند، خوب میدانم در دلش چه طوفانی برپاست و با اینهمه از وظایفش کوتاهی نمی‌کند چه قدر تو شجاعی عزیزم .... تو چه سخت کوشی که در هر موقعیتی تمام تلاشت را کردی حتی اگر آنجا جایی نبود که تو باید می‌بودی ...

از روزی که خواستم خودم باشم جهان در سینه ام آزاد شد ؛ صفوف طولانی انتظاراتی که باید همه شان را انجام می‌دادم یک یک تمام شد ... از آن روز من ماندم و خودم ؛ ما تنهایی خیلی حرف های ناگفته برای یکدیگر داریم و فعلا حالمان خوب خوب است ...حتی در این زمانه ای که می‌گویند هیچ کس نباید تنها باشد ...

البته مشکلات داریم و هنوز نتوانسته ایم بر ژنتیک خود غلبه کنیم با این حال ادامه می‌دهیم و امیدواریم ❤️💐

جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳ | 19:21
Atousa

لطفا با عشق ادامه بدهید ❤️

آهای دختر جان ، آهای دختری که توی آینه به چشمهایت خیره میشوم و مدت ها به دنبال ردی از شادی در آن دو چشم میگردم اما تو مدت هاست که غم میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده ...بدان ک تو عزیز منی ❤️ خیلی وقت پیش باید این را به تو میگفتم ... مرا بابت اینهمه بی توجهی و سنگدلی چندین ساله ام ببخش ؛ وقتی خوب فکر میکنم میبینم من همیشه نزدیکترین دشمن به تو بوده ام ؛ همیشه خنجر تیزی توی دستم بود برای فرو بردن به عمق آرزو هایت ،برای خراشیدن روحت ، برای زخمی کردن خواسته هایت ... مرا ببخش که اینهمه از تو توقع بی جا داشتم ؛ ببخش که تو را با روحی زخمی و آزرده قربانی مقایسه با دیگران میکردم ؛ ببخش که از تو میخواستم همیشه همه جا اولین نفر باشی در حالیکه تو به تنهایی ارزشمند هستی تو کافی هستی تو دوست داشتنی هستی ...و من از امشب تا آینده ای که در کنار تو باشم تورا دوست میدارم بدون آنکه منتظر دریافت این دوست داشتن از طرف دیگری باشم ... تمام تلاشم برای تو 🌹

سه شنبه بیستم آذر ۱۴۰۳ | 22:44
Atousa

گلایه های یک خسته

بی حوصلگی عزیز سلام

نیازی به پرسیدن حالتان نمیبینم ؛ همینقدر که بنده هر روز خسته و کوفته و منتظر از خواب بیدار میشوم و شب هنگام بعد باز با همان حالت های صبحگاهیم به خواب میروم پیدا ست که حال شما خوب است آخر بی حوصلگی از ناامیدی آدم تغذیه می‌کند، به گمانم حالا شما یک درخت تنومند در درونم شده اید .... همانجا که یک دختر بچه کوچک در حالی که محکم زانو هایش را بغل کرده نشسته ... نیازی نیست آن را به شما معرفی کنم ؛ آن منم .

سالهاست که همین طورم. هر وقت به عالم خیال فرو میروم خودم را می‌بینم با زانوی غم در بغل ؛ قبل تر خیلی دلم میخواست برای این موجود معصوم غمگین کاری بکنم چه کنم هر چه قدر زمان بیشتر گذشت ناتوانیم بیشتر بر من مشخص شد ، حالا دیگر وقتی در خیال با او روبه رو میشوم من هم در کنارش خسته و ناامید مینشینم 😞

بی حوصلگی محترم ؛ شما از کی شروع شدید ؟! از کی آمدید توی خانه ی دلم مهمان شدید و از من اینچنین میزبان تمام وقتی برای خود ساختید که همیشه دلم می‌خواهد گوشه ای بیفتم و گریه کنم ...گویی مرثیه ای برای یک رویا 😭

امروز دیدم ؛ دیدم همه ی نتایج یک ماهم بیخود و بی جهت بوده ... دیدم هیچ بهبودی نسبت به روز اولم ندارم و یک بار دیگر هم عمرم بی جهت سوخته ... خدا لعنت کند پدر پدرسوخته ی ژنتیک معیوبم را ؛ انگار واقعا هیچ غلطی نمی‌توان کرد

انگار باید بپذیرم هیچ کاری از دستم برنمی‌آید نمی‌دانم . میترسم زود تسلیم شده باشم مثل همیشه مثل قبل

من یک‌ماه دیگر هم ادامه خواهم داد

شاید امیدی نداشته باشم اما می‌خواهم منتظر بمانم

یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳ | 16:57
Atousa

کمی امیدواری برای یک پیروزی کوچک

۹ /۹ تاریخ یک ماهه شدن تلاش های بی وقفه ی من است یک ماهه شدن عوض شدن سبک زندگیم

یک ماهه شدن درگیری های بسیار زیاد فکرم

تازه کمی اثر کرده است ... نمی‌دانم خوشحال باشم یا برای این اثر اندک در برابر آنهمه تلاش ناراحت باشم

خب ظاهرا باز هم باید غم و شادی را در کنار هم تحمل کنم

باز هم ادامه می‌دهم... مطمئنا ماه بعدی نتایج چشمگیرتری در انتظارم خواهد بود 🌹❤️

دوشنبه پنجم آذر ۱۴۰۳ | 19:12
Atousa
  • صفحه اصلی
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط بی‌حوصلگی محفوظ است .