اوایل آبان بود که تصمیم گرفتم رها کنم ؛ آنهمه تظاهر داشت خفه ام میکرد . چنگ زدن به حالت های نمایشی بی اصل و اساس ، بروز احساسات مصنوعی ، تقلید بخش های جذاب شخصیت این و آن ، سردرگمی و نارضایتی بی شمار ...
۹ آبان تصمیم گرفتم خودم باشم ؛ برای خودم شدن دیگر ترسی نداشتم. انگار مدت ها بود به پوسته ی توخالی همه باید تو را دوست داشته باشند ، همه باید تو را جذاب و فوق العاده ببینند ، تو باید در هر چیزی شماره یک دنیا باشی .... مدت ها بود توی پوسته ی خشک و زمخت این عقاید زندانی شده بودم ... نمیدانم از کی بگویم ! از وقتی کلاس سوم دبیرستان بودم چیزی حدود ۸ تا ۱۰ سال پیش ...
از روزی که خواستم خودم باشم بی نهایت سبک شدم ؛ انگار دور تا دورم را هوای آزاد گرفت نفسم آرام شد قلبم آرام گرفت ... از آن روز دیدم زندگی در دنیا دیگر برایم سخت نیس ... همه چیز چه قدر راحت میگذشت و من چه قدر سخت از آنها میگذشتم؛ خوب شد ! واقعا خوب شد .
پس از سالها به تماشای صورتم در آینه نشستم؛ اینبار فقط خوب نگاه کردم ، توی چشمانم چرخیدم ،روی قوس بینی ام لغزیدم ، در در ساحل خطوط کنار لب هایم دراز کشیدم و استراحت کردم ... من دیوانه چه بیهوده این همه سال با خودم دشمنی سختی داشتم ... چیزی نگذشت که عاشق خودم شدم چرا که به نظرم بی نهایت با شکوه است ؛ چه قدر قوی این روزهای سخت را تاب می آورد و لب از لب به شکایت باز نمیکند، خوب میدانم در دلش چه طوفانی برپاست و با اینهمه از وظایفش کوتاهی نمیکند چه قدر تو شجاعی عزیزم .... تو چه سخت کوشی که در هر موقعیتی تمام تلاشت را کردی حتی اگر آنجا جایی نبود که تو باید میبودی ...
از روزی که خواستم خودم باشم جهان در سینه ام آزاد شد ؛ صفوف طولانی انتظاراتی که باید همه شان را انجام میدادم یک یک تمام شد ... از آن روز من ماندم و خودم ؛ ما تنهایی خیلی حرف های ناگفته برای یکدیگر داریم و فعلا حالمان خوب خوب است ...حتی در این زمانه ای که میگویند هیچ کس نباید تنها باشد ...
البته مشکلات داریم و هنوز نتوانسته ایم بر ژنتیک خود غلبه کنیم با این حال ادامه میدهیم و امیدواریم ❤️💐