راستش این مدت حالم زیاد خوب نبود؛ بیشتر زمان خالی ام را با آشپزی گذراندم خداروشکر نتیجه ی همه ی کارها خوب درآمد و حسابی دل پدرجانم را برد ؛ انقدر که از مادرم شنیدم پیش او حسابی تعریفم را کرده و گفته برای خودم خوب خانمی شده ام ... البته این حرفها هیچ خوشحالم نکرد ، یک لبخند گذرای پوچ روی لبهایم نشاندم ک بعدا به بداخلاقی و گند دماغ بودن متهم نشوم چرا که دیگر نه قدرت دفاع دارم نه تاب تحمل ، بی مهابا اشکم میریزد ... راستی دیگر تحمل شنیدن چه آدم نازک نارنجی بی ظرفیتی هستم ! چه طور روان شناسی هستم با این اخلاقم !مگه چی شنیده ام ! پس فردا ک به خانه ی شوهرم رفتم پس میخاهم چه کار کنم و..... ندارم ... انگار مدت هاست بار سنگینی را تحمل میکنم دیگر همه ی فضای روح و روانم پر از زخم شده و امید در من مرده ... شاهرگ حیات روان. از ۹ آبان تا امروز بیست و چندم دی .. به چه امیدی باید ادامه بدهم ؟