چند خط بی‌حوصلگی

چی بگم :)

راستش این مدت حالم زیاد خوب نبود؛ بیشتر زمان خالی ام را با آشپزی گذراندم خداروشکر نتیجه ی همه ی کارها خوب درآمد و حسابی دل پدرجانم را برد ؛ انقدر که از مادرم شنیدم پیش او حسابی تعریفم را کرده و گفته برای خودم خوب خانمی شده ام ... البته این حرفها هیچ خوشحالم نکرد ، یک لبخند گذرای پوچ روی لب‌هایم نشاندم ک بعدا به بداخلاقی و گند دماغ بودن متهم نشوم چرا که دیگر نه قدرت دفاع دارم نه تاب تحمل ، بی مهابا اشکم می‌ریزد ... راستی دیگر تحمل شنیدن چه آدم نازک نارنجی بی ظرفیتی هستم ! چه طور روان شناسی هستم با این اخلاقم !مگه چی شنیده ام ! پس فردا ک به خانه ی شوهرم رفتم پس میخاهم چه کار کنم و..... ندارم ... انگار مدت هاست بار سنگینی را تحمل میکنم دیگر همه ی فضای روح و روانم پر از زخم شده و امید در من مرده ... شاهرگ حیات روان. از ۹ آبان تا امروز بیست و چندم دی .. به چه امیدی باید ادامه بدهم ؟

پنجشنبه بیستم دی ۱۴۰۳ | 21:40
Atousa

با روزها چه باید کرد ؟

چه باید بکنم!؟ خودم هم نمی‌دانم. شده ام یک فرفره ی لغزان در آخرین لحظات پیش از افتادن ؛ گاهی اینطرف گاهی آنطرف میغلتم ... با این روزهای طولانی چه کنم؟ حوصله ندارم کتاب بخوانم نمی‌خواهم بیرون بروم و بچرخم چه برسد به اینکه کار پیدا کنم ...پایان نامه ام را ننوشتم عنوان ندارم ... دانشگاهم تمام شده تمام وقتم خالی است ... آدمی نیس خلوتم ... پر از ارزوام پر از تلاشم... نتیجه ام چندان شگفت آور نیس اما من دیگر دست از تلاش برنمیدارم

یکشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۳ | 19:26
Atousa
  • صفحه اصلی
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط بی‌حوصلگی محفوظ است .