چند خط بی‌حوصلگی

چی بگم :)

حرفای خورده ریز

جدیدا کیکای خیلی خوبی میپزم 🙂 طعم خوب بافت خوب پف خوب ... خب وقتی کاری با علاقه انجام بشه همه دوسش دارند🌱

برا عروسی چون پول نداشتم لباس بخرم مانتویی که سالها قبل با ژاکارد دوخته بودم و دیگه نمی پوشیدم به یه لباس شیک و نایس تبدیل کردم واقعا خیلی ذوق کردم 🌱

این مدت تقریبا بیشتر روزا زبان میخونم. فکر می‌کنم زبانم خیلیم بد نیست فقط مکالمه برام سخته بین پیدا کردن کلمه ها گم میشم 🥴

یه طرف صورتم خیلی بهتر شده . بعدا بازم همین روشو انجام میدم 🙂

کلاس حسابداری خیلییی سخته آقا 😮‍💨 ولی من میتونم

سعی میکنم خیلی فکر منفی نکنم .. اگه تو پیدات بشه دیگه باورم میشه به خدا . کجایی ؟؟ کجا ؟ بیا دیگه وقتشه بیا زندگی بسازیم 🙂

بچه ها خیلی آدمای خوبیند ... خداروشکر که من اینا رو دارم . امیدوارم همیشه سلامت باشن . ازشون کلی چیز یادمیگیرم شاد بودن یادگیری مداوم مهربون بودن سختگیر نبودن ... کاش میشد هفته ای یه بار ببینمشون🌱⚘️

تو بیا باشه ؟ منتظرتم 🤍 همین روزا

چهارشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۵ | 20:1
Atousa

من جان  

من جان سلام و شب بخیر . امیدوارم حالت بهتر شده باشد و آتش عصبانیتت خاموش ... نگران نباش چند تا نفس عمیق بکش به یاری خدا آن جوش قلمبه ای که قرار بود به لپت بزند بیرون نمی آید نترس چون حالا آرام شده ای

من جان کمی دیگر صبر کن .. همین روزها او را می بینی همانطور که امروز فاصله ی خواسته ات تا زمان برآورده شدنش حتی یک ربع هم طول نکشید ... می‌بینی؟! میبینی چه قدر قدرتمندی ! می بینی چه مغناطیس قدرتمندی برای رسیدن به خواسته هایت داری ! حالا دیگر غصه تمام دیگر فکر به سختی ها تمام

همین روزها او را می‌بینی... محکم با صلابت متین مهربان بخشنده مودب دانا فهمیده عاشق ثروتمند متعهد وارسته

خدا می شنود🌱

سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۵ | 23:47
Atousa

من عزیزم؛ کمی دوام بیشتر

عزیزم ؛ دیگر خیلی نمانده . من مطمئنم همین روزها کلید خوشبختی را پیدا می‌کنی و زندگی واقعی خودت را شروع میکنی . عزیزم؛ نه اینکه اکنون خوشبخت نباشی اما درک میکنم که از زنجیر های سخت مذهب و سنت رنجیده ای و زخمی شده ای . چیزی نمانده که همه ی این زنجیر ها باز شوند و زندگی دستت را محکم بگیرد و آغاز شود

عزیزم ؛ از تو میخاهم کمی دیگر دوام بیاوری چون واقعا حیف است که پایان این همه رنج و محدودیت های بیجا یک رهایی شیرین نباشد و بیهوده به مرگ برسی و پوچ شوی

از تو میخاهم کمی دوام بیاوری حتی با همان نگاه غمگین با همان موهای آشفته و سفید با همان خستگی لعنتی تمام نشدنی ...

روزها به تو سخت می‌گذرند... اما نجات دهنده به زودی می آید میدانی بارها حافظ به تو گفت که نجات دهنده به زودی می آید... برای آن روز آماده باش . برای روز جدید زندگی ات روزی که زندگی را بر اساس مهر بسازیم و عقل ، نه مذهب و نه سنت چون هر دو برای زندگی خیلی پوسیده اند.

من عزیزم ، تو موفق می شوی تو خوشبخت میشوی تو راحت و آزاد زندگی خواهی کرد تو همین روزها آرام می شوی 🌱

یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ | 11:20
Atousa

خدا دیگه نمیدونم به چه زبونی بگم تا بهم توجه کنی یا چه حرفی بزنم تا بهم گوش بدی ... خدا خیلی سرکوفت میزنن این آدما... نمیدونم امروز چند دفعه شد ولی میخام بهت بگم خسته شدم میشه کمک کنی تموم بشه ... میخام بهت بگم به حرفم گوش کن یا رب به دردم گوش کن یا رب اگر بیهوده می‌گویم مرا خاموش کن یا رب 🥺

خدا جان کمک کن .. یه دری برام باز کن . یه کاری کن منم زندگی کنم ..خداجان میشه لطفا؟!!

شنبه نهم خرداد ۱۴۰۵ | 19:13
Atousa

موجودی حساب شما کافی ....

چند وقتی با حسابی زندگی کردم که فقط ۵۰ هزارتومن داشت .. آدم فکرشم نمیکنه که ممکنه چه شرایطی براش پیش بیاد . هیچ کدوم از چیزایی که لازم داشتمو نتونستم بخرم هی روزگار 🥴 همش موجودی شما کافی نمی باشد 😮‍💨دیشب ۳۰۰ تومن واریزی داشتم 😅 خجالت میکشم بگم دارایی م ۳۵۰ تومنه . آخه دختر گنده چرا تو انقد بی عرضه ای یه کار ساده هم نتونستی جور کنی 🙃

فردا کلاسه . شهریه ش مونده. ۸ تومن باید بدم . اینو از کجا جور کنم تازه مربیم گفت با این دوره کار نمیتونی پیدا کنی باید تا اخر دوره پیشرفته بیاییی🙄🙄 ۵ تومنم برا دانشگاه میخام... خدای ناکرده یه وقت لباسی چیزی هم دلم نخواد که اصلا نمیشه . فقط کفشام ضایع پاره شده تو این اوضاع

ولی اشکال نداره . همین روزا همه چی درست میشه اوضاع هممون خوب میشه . دیشب استوری بچه ها رو دیدم همه برگشته بودن سر کارشون . گفتم خدایا همه رو پولدار کن همه زندگی کنن 🙏

خدایا لطفا همین روزا 🌱

شنبه نهم خرداد ۱۴۰۵ | 9:40
Atousa

آنچه گذشت ...

گفته بودم میخاستم هندی یاد بگیرم یا ترکی ؟؟ تازه اونم به یک ماه و نیم ، دوماه! اونم کامل و مسلط 😌 زهی خیال باطل . چون جنگ شد و دسترسی من به برنامه زبان هندی قط شد حالا هم دیگه حسش نیست شاید روزی که حساب بانکیم قد سفر به هند موجودی داشت برم دنبالش آدم انگیزه میخاد🤑

عوضش زبان تمرین کردم و فهمیدم خیلی بی سواد بودم و ادعام میشد 🙃🙃 تو جنگ یه روز با بچه های دبیرستان رفتیم بیرون . راستش اتفاق خیلی خوبی بود ، نمیدونم اون روز عصر بعد چند روز و چند هفته تو خونه موندن از خونه زدم بیرون . اولش تا بچه ها برسن خیلی اضطراب آور بود فکر میکردم با همه غریبه ام از همه بدترم از همه عجیبترم ولی بعد که اومدن دیگه خوش گذشت راستی خیلی دلم‌میخاد ازشون اعتماد به نفس داشتن رو یاد بگیرم ، این مدت چندباری فکر کردم چرا باید خودمو دوست داشته باشم ؟ دلایلشم نوشتم ولی ته قلبم انگار باز راضی نمیشم 🙄 نمیدونم چرا اینقدر آدم سختگیر و بد قلقی ام 😩🤔

چند جلسه باهم رفتیم بیرون . آدم کم حرفی بود ولی خوب بود . من راستش زیاد دوسش نداشتم اما کنارش احساس ترس و نگرانی نمیکردم. فکر میکنم میشد باهاش زندگی آرومی داشت .. خب من اشتباه کردم 😶 شاید بهتر بود پاش می موندم شاید بهتر بود خواسته ی زیاد ازش نمیخواستم... نمیدونم چی بگم . تموم شد اما مطمئنم من با اون آزاد می‌شدم از این تفکرات سنتی ، از این همه گیر دادنای الکی ، از پوشیدن این لباسایی که سلیقه من نیستن ، با اون میشد یه زندگی نرمال و مدرن بسازم جاییکه دستای مذهب و سنت از دور گلوم برداشته بشن 🙄 فعلا

جمعه هشتم خرداد ۱۴۰۵ | 13:25
Atousa

Come back

سلام بالخره .. فکر میکردم دیگه نشه اینجا بیام‌

خوبه برگشتیم 🌱 امیدوارم حال همه خوب باشه

من کلی حرف دارم برا نوشتن 😌

اول از همه قول میدم دیگه حرف منفی ننویسم چون اثر حرفامو به چشم دیدم ک چه قدر قویه 🌱

یه روزی که اون روز خیلی زوده همه چی درست میشه

پنجشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۵ | 22:9
Atousa
  • صفحه اصلی
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • خرداد ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط بی‌حوصلگی محفوظ است .