چند خط بی‌حوصلگی

چی بگم :)

هنوز هستم ...

دیگه داروهای خواب آوری که روانپزشک برام نوشته دارن اثر خودشونو از دست میدن خوابم خیلی عمیق نمیشه و وقتی بیدار میشم فورا یاد دانشگاه و دردسرای لعنتیم می افتم . وقتی دو لقمه زورکی صبحونه میخوردم به این فکر میکردم که جرات ندارم رگمو بزنم پس باید یه چیزی بخورم چه میدونم اسیدی ، سمی ‌و... خلاصه امروز فهمیدم باید مرگمو بخورم چون هنوز از خون دیدن میترسم 😶 نزدیکای ظهرش به استادم زنگ زدم و از کارم ایراد گرفت نمیدونم واقعا ایراد به جایی بود یا واقعا میخاس فقط ایراد گرفته باشه؟؟؟ آخرای حرفامون گریه م گرفت و به زور گفتم خداحافظ ... اما راستی مگه مردا قلب دارن؟ مگه مردا تحت تاثیر قرار میگیرن؟ تازه بهم گفت این ایرادای یه فصل کارت بود بقیشو نخوندم 🙄🙄 امروزم مثل هر روز کلی به بدبختیا فکر کردم . انقد گریه کردم تو گودی زیر چشام میشه آب ریخت و استخر درست کرد 😒 بچه ها من خیلیییییی خستم. دلم میخاد دیگه دانشگاه نرم برم انصراف بنویسم برم بگم خسته شدم بچه ها سم موش و سوسک هم آدمو میکشه یانه ؟؟؟؟

یکشنبه بیستم مهر ۱۴۰۴ | 15:42
Atousa
  • صفحه اصلی
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای چند خط بی‌حوصلگی محفوظ است .